کلاس پنجم اتفاقای خوب و بد زیای داشتم
چون قلم تقدیر نویسنده داستان من بود
ولی من تقدیر رو عوض کردم
نخواستم بازنده صفحه روزگار باشم
نخواستم بازیکن باشم
خواستم خود بازی باشم
خود خود بازی
خودم با همین کارام عوضش کرم
بعضی وتا لازمه که ادم خودشو بزنه به کوچه علی چپ و کلی کیف کنه
من یه معلم خود خواه داشتم که از نظر روانی مشکل داشت
خیلی به پر و بالم میپیچید
خیلی اذیتم میکرد
قبل اون روزای اول مدرسه بودم ینی روز دوم فک کنم یه معلم دیگه ای بود که منو اول انداخته بودن کلاس اون ینی سرکلاس اصلیم نشسته بودم اومد دستمو گرفت
بدون هیچ چون و چرایی منو برد کلاس خودش
زنگ قران بود
من از مهد کودک کلاس قران بلد بودمو و مفاهیم خوندم و تو مسابقه استانی رتبه 5 اوردم اونم به خاطر پارتی بازی ابو ... که به جای رتبه سوم من او رتبه سوم شد
و من خیلی خیلی ناراحت شدم
ادم بیاد یه عالمه تمرین کنه بعدش پارتی بازی؟!
اخه انصافه
حالا اینو ولش
کلاس اون خانومه بوم که گف هستی ... بیا پای تخته
منم با کلی ذوق و شوق میخواستم خودمو به بهترین نحو به این معلم جدیده معرفی کنم
رفتم نوبت من شد
شروع کردم به عربی خوندن
اونم با صوت
که گف
تو کلاس من کسی حق نداره عرب بخونه
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم خانوم بله؟
گف همون که گفتم حق نداری عربی بخونی
گفتم خانوم من فارسی بلد نیستم قران بخونم
واقیتا هم بلد نبودم
چون از بچگی یاد گرفته بودم عربی بخونم
گف همین که گفتم بقیشو بخون
اومدم بقیشو بخونم که با سیلی زد رو صورتم
کل کلاس ساکت شدن و بعضی ها هم هین کشیدن
منم شوکه شده بودم
و سرم و بلند کردم
گف مگه نگفتم حق نداری عربی بخونی هان؟!
عین این ادم هایی که از فرط عصبانیت صورتاشون قرمز میشه و دستاشون یخ میزنه
زبونشون قفل میکنه
بعدش هم یه اشک کوچولو اروم از رو گونش میریزه
دقیقا اینطوری شده بودم بعدم از کلاس پرتم کرد بیرون
هیچ وقت این کارش از یادم نمیره
رفتمو زنگ زدم به بابام
اخه مدیر و معاون فامیلای من بودن و اون مدرسه خیلی طرفدار داشتم
هم به خاطر فامیل بودنم و شهر کوچیکیم هس به خاطر رتبه های مبتکرانم و به خاطر شورا شدنم و کلی خاطره های دیگه
همه اشتن تو دفتر مدیر دلداریم میکردن و اب میدادن
منم هنوز از شوک اون سیلی یه در نیومده بودم
بابام همچین دعوایی باهام نکرده بود چه برسه به سیلی زدن اونم به یه بچه
خلاصه بابام اومد و اون خانوم و کشوند تا اموزش و پرورش بعدم مدیر اومد و واسطه شد که نفهمی کرده و اینا ابروی مدرسه میره بابامم دیگه تمومش کرد
چن روز بعد من انتقال دادن به کلاس اولم که قبلا بودم
میگن ادم از تو چاله درمیاد میوفته تو چاه
قضیه منم همین بود
درست راس اومدم به یه معلم خبیث تر و مایماخ تر
بعد چن روز معلم قبلیه یکی از شاگرداش دندونش خورد به سر من سرم خونی شد
منو دعوا کرد
حالا بیخیال گذشته
فقط اینم بگم
من هرچی کشیدم از دوست بود
از راهنمایی و پنجم ابتداییم البته فقط مدرسش متنفر بودم
مراقب دوستاتون باشین
من هرچی کشیدم از دوست بود و از سادگیم